|
بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد. |
بسم رب الحیدر آیا میدانید؟ ایام محسنیه چه ایامی است؟ آیا میدانید؟ اول مظلوم عالم امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) را در این ایام با چه وضعی به مسجد بردند؟ آری! ذکر آن عرش را به لرزه می اندازد. تذکره المصایب، صفحه ی 135 نقشه ی قتل امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) را در چه ایامی طرح نمودند که به ناکامی و رسوایی ابوبکر و عمر (لعنهما الله) انجامید؟
آری تمام این مصائب را در سیاهترین دهه ی تاریخ بعد از شهادت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) یعنی "28 صفر الی 8 ربیع الاؤل" بر اهل بیت عصمت و طهارت (صلوات الله علیهم) وارد آوردند و بنیان ستم بر اهل بیت رسول را بنا نهادند: 1- دوشنبه 28 صفر (11ه.ق) روز شهادت خاتم الانبیاء و بلافاصله تشکیل شورای ملعونه ی سقیفه. 2- چهارشنبه 30 صفر (11ه.ق) هجوم اول به درب خانه ی حضرت زهرا (س). 3- یکشنبه 4 ربیع الاول (11ه.ق) هجوم دوم و سوم به درب خانه ی مولا و روز آتش زدن درب خانه و شهادت حضرت محسن (صلوات الله علیه) و بردن مولا به مسجد. 4- پنجشنبه 8 ربیع الاول (11ه.ق) روز غصب فدک و واقعه ی کوچه. و آیا میدانید؟ آن صادق سلاله پاک رسول (صلوات الله علیه) در حالی که بر آن همه مصائب توان فرسای اولاد معصوم آن سرور و سالار انبیاء از شدت گریه محاسن مبارکشان خیس شده بود خطاب به مفضل فرمودند: خشک نشود چشمی که نگرید وقت یاد کردن این مصیبت ها ... پس مفضل گریه کرد گریه ای طولانی ... پس حضرت صادق (صلوات اله علیه) فرمودند: هیچ روزی مانند روز کربلا نمی شود گرچه روز سقیفه و آتش زدن درب خانه ی امیرالمؤمنین ... و شهادت محسن (صلوات الله علیهم) عظیم تر و وحشتناک تر و تلخ تر است چرا که آن روز اصل روز عذاب است. نوائب الدهور ج2 ص 194 و 195 چه سوزناک است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از شهادت یادگار خود حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیهما) از پیش خبر داد. آری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: حضرت زهرا (صلوات الله علیها) زده می شود در حالی که باردار است. در اثر این ضربت فرزندی که همراه دارد (حضرت محسن (صلوات الله علیه)) سقط می شود و خود حضرت زهرا در اثر همان ضربت از دنیا می رود. تأویل الآیات ، ص 837 ، کامل الزیارات ، ص 332 قال الصادق (علیه السلام): قول الله تعالی (اِنَّ الذین ارتَدُّوا علی ادبارِ هم مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدی) فلانُ و فلانُ و فلانُ اِرتدّوا عَن الایمانِ فی تَرَکَ وَلایَتِ اَمیرالمؤمِنینِ. کافی ، ج 1، ص 420 امام صادق در تفسیر آیه ی 25 سوره ی محمد می فرمایند: ابوبکر و عمر و عثمان (لعنت الله علیهم) با ترک ولایت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) از محدوده ی ایمان مرتد شدند. قال الباقر (صلوات الله علیه): نحن معاشر بنی هاشم فامر کبارنا و صغارنا بسبهما و البرائه منهما. امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: ما بنی هاشم بزرگ و کوچکمان را به سب و برائت از اولی و دومی امر می کنیم. رجال کشی ، ص 206 اینچنین بود که حکم خدا نقض و سنت پیامبر پایمال و شالوده ی غیبت و غربت حضرت ولیعصر (ارواحنافداه) و عدم درک بشریت از فیض حضور حضرتش بنا نهاده شد. آری محسنیه ایام اعاده ی حیثیت شیعه است که جانسوزترین وصف در بیان این مظلومیت آنجاست که حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمودند: "هتک والله حجابه" (بحار ، ج 43 ، ص 156) به امید ظهور وارث و منتقم خون حضرت زهرا و جگرگوشه اش حضرت محسن بن علی (صلوات الله علیهم) [ سه شنبه 19/11/89 ] [ 2:30 عصر ] [ دست به قلم ]
به نام خداوند قادر متعال
جبهه وبلاگی غدیر پس از دوسال ایجاد جنبش های سایبری اینک جنبش وبلاگی..22بهمن/انتفاضه مشرقین صدور انقلاب را پدید می آورد و از همه وبلاگنویسان و مخاطبین سایبری در نشر و تقویت این جنبش جهت همکاری دعوت بعمل میآورد.
برای دریافت کدهای لوگوها به جبهه مراجعه کنید و پس از قرار دادن ان در قالب خود در قسمت نظرات نام و آدرس خود را جهت تکمیل زنجیره ی وبلاگی همان پست قرار دهید همچنین از تمامی دوستان صاحب قلم دعوت می شود که نوشته های خود پیرامون انقلاب اسلامی را تا قبل از روز سالگرد پیروزی انقلاب به جبهه معرفی نمایند که جهت اعلام در این جبهه قرار گیرد و من الله التوفیق جبهه وبلاگی غدیر [ سه شنبه 12/11/89 ] [ 4:6 عصر ] [ دست به قلم ]
حضرت آیتالله خامنهای در سال 76، در گفت و شنودی صمیمانه با جمعی از نوجوانان و جوانان، به ذکر خاطرهای از روز ورود امام خمینی به میهن در دوازدهم بهمن 57 پرداختند که بخشهایی از متن و صوت آن در آستانه سی و دومین بهار انقلاب توسط پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب منتشر میشود:
متن این خاطره به شرح ذیل است: یکى از خاطرات خیلى جالب من، آن شب اوّلى است که امام وارد تهران شدند؛ یعنى روز دوازدهم بهمن - شب سیزدهم - شاید اطّلاع داشته باشید و لابد شنیدهاید که امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى کردند، بعد با هلىکوپتر بلند شدند و رفتند. تا چند ساعت کسى خبر نداشت که امام کجا هستند! علّت هم این بود که هلىکوپتر، امام را در جایى که خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مىخواسشت جایى بنشیند که جمعیت باشد، مردم مىریختند و اصلاً اجازه نمىدادند که امام، یک جا بروند و استراحت کنند. مىخواستند دور امام را بگیرند. هلىکوپتر در نقطهاى در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبیلى امام را سوار کرد. همین آقاى «ناطق نورى» اتومبیلى داشتند، امام را سوار مىکنند - مرحوم حاج احمد آقا هم بود - امام مىگویند: مرا به خیابان ولىعصر ببرید؛ آنجا منزل یکى از خویشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مىروند و سراغ به سراغ، آدرس مىگیرند، بالاخره پیدا مىکنند - منزل یکى از خویشاوندان امام - بىخبر، امام وارد منزل آنها مىشوند! امام هنوز نماز هم نخوانده بودند - عصر بود - از صبح که ایشان آمدند - ساعت حدود نه و خردهاى - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندکى استراحت کرده بودند! آنجا مىروند که نمازى بخوانند و استراحتى بکنند. دیگر تماس با کسى نمىگیرند؛ یعنى آنجا که مىروند، با کسى تماس نمىگیرند. حالا کسانى که در این ستادهاى عملیاتى نشسته بودند - ماها بودیم که نشسته بودیم - چقدر نگران مىشوند! این دیگر بماند. چند ساعت، هیچ کس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند که بله، امام در منزل فلانى هستند و خودشان مىآیند، کسى دنبالشان نرود! من در مدرسه رفاه بودم که مرکز عملیاتِ مربوط به استقبال از امام بود - همین دبستان دخترانه رفاه که در خیابان ایران است که شاید شما آشنا باشید و بدانید - آنجا در یک قسمت، کارهایى را که من عهدهدار بودم، انجام مىگرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما یک روزنامه روزانه منتشر مىکردیم. در همان روزهاى انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر کردیم. عدّهاى آنجا بودیم که کارهاى مربوط به خودمان را انجام مىدادیم. آخر شب - حدود ساعت نهونیم، یا ده بود - همه خسته و کوفته، روز سختى را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقى که کار مىکردم، نشسته بودم و مشغول کارى بودم؛ ناگهان دیدم مثل این که صدایى از داخل حیاط مىآید - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، یک حیاط کوچک دارد که محلِّ رفت و آمد نیست؛ البته آن هم به کوچه در دارد، لیکن محلِّ رفت و آمد نیست - دیدم از آن حیاط، صداى گفتگویى مىآید؛ مثل اینکه کسى آمد، کسى رفت. پا شدم ببینم چه خبر است. یک وقت دیدم امام از کوچه، تک و تنها به طرف ساختمان مىآیند! براى من خیلى جالب و هیجانانگیز بود که بعد از سالها ایشان را مىبینم - پانزده سال بود، از وقتى که ایشان را تبعید کرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدّد - شاید حدود بیست، سى نفر آدم، آنجا بودند - همه جمع شدند. ایشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ایشان ریختند و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند که امام را اذیّت نکنید، ایشان خستهاند. براى ایشان در طبقه بالا اتاقى معیّن شده بود - که به نظرم تا همین سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشتهاند و ایام دوازده بهمن، گرامى مىدارند - به نحوى طرف پلهها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزدیک پاگرد پله که رسیدند، برگشتند طرف ما که پاى پلهها ایستاده بودیم و مشتاقانه به ایشان نگاه مىکردیم. روى پلهها نشستند؛ معلوم شد که خود ایشان هم دلشان نمىآید که این بیست، سى نفر آدم را رها کنند و بروند استراحت کنند! روى پلهها به قدر شاید پنج دقیقه نشستند و صحبت کردند. حالا دقیقاً یادم نیست چه گفتند. بههرحال، «خسته نباشید» گفتند و امید به آینده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت کردند. البته فرداى آن روز که روز سیزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوىِ شماره دو منتقل شدند که برِ خیابان ایران است - نه مدرسه علوى شماره یک که همسایه رفاه است - و دیگر رفت و آمدها و کارها، همه آنجا بود. این خاطره به یادم مانده است. از اینجا فایل صوتی این خاطره را بشنوید
[ سه شنبه 12/11/89 ] [ 11:36 صبح ] [ دست به قلم ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |