آرشیو دی ماه 85 - بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد.
   1   2   3      >
  •   + تو که هرکزنشناختمت



  • تقدیم به تو که هرگز نشناختمت:


    دو تا چشم بی تکلف یه صدای خشک زخمی


    یه نگاه بی ستاره دو تا دست پینه بسته


    دو تا پای خورد و خسته که دیگه رمق ندار هههه


    از سر صبح تا دل شب می پیچه صدای گاری


    تو گوش کر خیابون توی گرما زیر آفتاب


    توی سرما زیر بارون سر چار راه دور میدون


    می خوا م از شما بخونم شما که غریبه هستین(2)


    پیش چشم آشنا ها از همیشه تا همیشه(2)


    دستا تون رو هدیه کردین به نگاه سرد ماها(2)


    میشه تون مثل یه بره اس سر به زیرو رام و آروم


    دنیا و اون همه گرگش توی این مرکه میدون


    کو چیک قد یه کوچه با نهایت بزرگیش


    توی مشتا تون اسیر مثه بازیجه کو کی


    که تو دست اینو اونه اگه مردی مونده باشه


    توی بازوی شما هاست جون هر چی پهلونهههه


    می خوا م از شما بخونم شما که غریبه هستین(2)


    پیش چشم آشنا ها از همیشه تا همیشه(2)


    دستا تون رو هدیه کردین به نگاه سرد ماها(2)


    کوچیکین اما بزرگین


    هر چی سختیا زیاده همت شما بلند


    توی این دور زمونه خیلی حرفه که یه بچه


    کمر مردی ببنده


    دل آسمون می ریزه وقتی لب هاتون می لرزه


    اما گریه رو می خندین


    کو چیکین اما بزرگین به خود خدا قسم که


    شما ها یه پارجه مردین


    می خوا م از شما بخونم شما که غریبه هستین(2)


    پیش چشم آشنا ها از همیشه تا همیشه(2)


    دستا تون رو هدیه کردین به نگاه سرد ماها(2)


     


    با یاد آن که برای زهرا و علی می خواند چه پر شور و پر احساس


    این رو به یاد عموی شهیدم می زارم روح همه شهدا شاد باد


    این رو هم  ببینین (محرم داره می یاد)


    http://4persianstars.blogfa.com/




  • نویسنده: دست به قلم(جمعه 29/10/1385 ساعت 12:57 صبح)

  • نظرات دیگران ( )

  •   + من آب نمی خوام
  •  


    آسان نبود دفتر عمر باید بسته می شد اما چه ساده و چه غریبانه؛


    دوباره به عکس دختر کوچولوش نیم نگاهی کرد و بوسیدش و بازم لای قرآن جیبیش گذاشتش؛


    خودشو جمو جور کرد و از بالای سنگهای صخره ها به دور دستها نگاه کرد؛


    دشمن همه نیروشو گذاشته بود تا بتونه همه این قسمت رو هم بگیره و برای همین از هر دری که بود آمد؛


    حالا همه بچه های گردان به شهادت رسیده بودن فقط ما هان بود که زخمی اینجا افتاده بود؛


    انم کم کم خوابش برد توی خواب یه لحظه اون وقتی که از مادرش خدا حافظی می کرد رو دید؛


     و دست مادرش که به اون کتاب مقدس و داد صدای گرمش میگفت ماهان عزیزم ؛


    این روهم با خودت بردار عزیزم من تو رو به خدا می سپرم سعی کن زنده بمونی؛


    حالا ماهان و هزارتا خواب اینجا مونده بود و زخمی که ازش خون می رفت اما بی اختیار صداش بالا رفث؛


    نمشد فهمید که چی شده باون دید که از بالای سرش یه برق شدیدی زد و همه جا روشن شد؛


    ماهان بی اختیار رمرمه کرد شما کی هستین از لابلای نور یه دست بیرون آمد؛


     و بعد یه صدا که می گفت من آب  برات آوردم بخور؛


     ماهان نگاه بی فروغش رو به آب انداخت دید اره توی کاسه دو نوع اب بودش یک طرف زلال بود و یکطرف رنگش به سفیدی میزد؛


    یادش آمد که رنگ آب اگر تیره باشه خوردنش جایز نیست؛


    و علی اقا رحمت الله که روحانی پادگان بود براش همه این هارو توضیح داده بود ؛


    و بازم از روز نامه مسلمانان واشینگتن هم این مطلب و هم خونده بود و تو دانشگاه کلی سر این با یهودی ها و مسیحی ها بحث و گفتگو کرده بود؛


    با صدای ضعیف گفت من برادر من اونی که رنگش تیره است رو نمی خوام؛


    اگه می شه همون آب زلال و میخوام ؛


    اون اقا با صدای مهربونش گفت این از رنگ آب نیست از اون جایی است که آب رو برات آوردم و باز به اون تعارف کرد؛


    صدا بر گشت و گفت خیلی ها منتظر این آب هستن من باید به اونا هم آب برسونم دارن جون می دن؛


    ما هان دست و زد کنار و گفت باشه قبول من منتظر می شم برو به اونا برسون؛


    من آب نمی خوام ؛


    که یه مرتبه شنید صدای گریه ای به آسمون بلند شد و خطاب به اون گفت :حسین جان؛


     تو هم یار برادرم هستی می خوای با لب تشنه پیش اون بری ؛


    که ماهان از تعحب به خودش لرزید و گفت اینجا هیچکس نمی دونه من اسمم حسین شده شما از کجا اینو می دونین؟


    که اون صدا بهش دوباره سلام داد و گفت: من تورو خوب میشناسم ؛


    آمدم به تو سر بزنم تا با تو هم مثل برادرم رفتار کنم سرتو بزارم توی بغلم تا تنها نباشی ؛


    ماهان گفت من تا حالا شما رو ندیدم ولی یه جوری مثل اینکه با شما سالهاست آشنا هستم ؛


    از گوشه چشم ماهان اشک سرازیر شد و سرشو گذاشت توی بغل آقا ؛


     و راحت خوابید اما اون اقا یه مرتبه سرشو بلند کرد و گفت حسین جان بلند شو که مادرت به اون یکی برادرم سفارش کرده ؛


    که تورو به دستش برسونیم    ما باید تورو به مادرت برسونیم و منو معذور کن ؛


    ماهان یا بهتر بگم حسین آقا گفت این برادر شما کی هست ؟


    که اون صدا با احترام گفت برادرم عیسی نام دارد؛


    یک مرتبه حسین با صدای غم آلود آقا سید رضا مسئول یگان تخریب تیپ از خواب بیدار شد؛


     و حالا می فهمید که اون با چه کسی ملاقات کرده و دوباره که بیدار شد روی تخت بیمارستان بود و........


    من این ماجرا رو یه مرتبه تصمیم گرفتم بزارم توی پست اما خودم هم حکمت شو نمی دونم شما چی؟؟




  • نویسنده: دست به قلم(دوشنبه 25/10/1385 ساعت 2:24 صبح)

  • نظرات دیگران ( )

  •   + مباهله تنها راهی که برای اثبات حقیقت می ماند


  •  



    مباهله تنها راهی که برای اثبات حقیقت می ماند



     مدینه‌اولین‌باری‌است‌که‌میهمانانی‌چنین‌غریبه‌را به‌خود می‌بیند. کاروانی‌متشکل‌از شصت‌میهمان‌ناآشنا که‌لباس‌های‌بلند مشکی‌پوشیده‌اند، به‌گردنشان‌صلیب‌آویخته‌اند، کلاه‌های‌جواهرنشان‌برسر گذاشته‌اند، زنجیرهای‌طلا به‌کمر بسته‌اند و انواع‌و اقسام‌طلا و جواهرات‌را بر لباس‌های‌خود نصب‌کرده‌اند.
     وقتی‌این‌شصت‌نفر برای‌دیدار با پیامبر، وارد مسجد می‌شوند، همه‌با حیرت‌و تعجب‌به‌آنها نگاه‌می‌کنند. امّا پیامبر بی‌اعتنا از کنار آنان‌می‌گذرد و از مسجد بیرون‌
     هم‌هیأت‌میهمان‌و هم‌مسلمانان‌، از این‌رفتار پیامبر، غرق‌در تعجب‌و شگفتی‌می‌شوند. مسلمانان‌تاکنون‌ندیده‌اند که‌پیامبر مهربانشان‌به‌میهمانان‌بی‌توجهی‌کند.

     به‌همین‌دلیل‌، وقتی‌سرپرست‌هیأت‌مسیحی‌، علت‌بی‌اعتنایی‌پیامبر را سؤال‌می‌کند، هیچ‌کدام‌از مسلمانان‌پاسخی‌برای‌گفتن‌پیدا نمی‌کنند.
     تنها راهی‌که‌به‌نظر همه‌می‌رسد، این‌است‌که‌علت‌این‌رفتار پیامبر را از حضرت‌علی‌بپرسند، چرا که‌او نزدیک‌ترین‌فرد به‌پیامبر و آگاه‌ترین‌، نسبت‌به‌دین‌و سیره‌و سنت‌اوست‌. مشکل‌، مثل‌همیشه‌به‌دست‌علی‌حل‌می‌شود. پاسخ‌او این‌است‌که‌:
     «پیامبر با تجملات‌و تشریفات‌، میانه‌ای‌ندارند؛ اگر می‌خواهید موردتوجه‌و استقبال‌پیامبر قرار بگیرید، باید این‌طلاجات‌و جواهرات‌و تجملات‌را فروبگذارید و با هیأتی‌ساده‌، به‌حضور ایشان‌برسید
     این‌رفتار پیامبر، هیأت‌میهمان‌را به‌یاد پیامبرشان‌، حضرت‌مسیح‌می‌اندازد که‌خود با نهایت‌سادگی‌می‌زیست‌و پیروانش‌را نیز به‌رعایت‌سادگی‌سفارش‌می‌کرد.
     آنان‌از این‌که‌می‌بینند، در رفتار و کردار، این‌همه‌از پیامبرشان‌فاصله‌گرفته‌اند، احساس‌شرمساری‌می‌کنند.
     میهمانان‌مسیحی‌وقتی‌جواهرات‌و تجملات‌خود را کنار می‌گذارند و با هیأتی‌ساده‌ وارد مسجد می‌شوند، پیامبر از جای‌برمی‌خیزد و بگرمی‌از آنان‌استقبال‌می‌کند.
     شصت‌دانشمند مسیحی‌، دورتادور پیامبر می‌نشینند و پیامبر به‌یکایک‌آنها خوشامد می‌گوید. در میان‌این‌شصت‌نفر، که‌همه‌از پیران‌و بزرگان‌مسیحی‌نجران‌هستند، «ابوحارثه‌» اسقف‌بزرگ‌نجران‌و «شرحبیل‌» نیز به‌چشم‌می‌خورند. پیداست‌که‌سرپرستی‌هیأت‌را ابوحارثه‌اسقف‌بزرگ‌نجران‌، برعهده‌دارد. او نگاهی‌به‌شرحبیل‌و دیگر همراهان‌خود می‌اندازد و با پیامبر شروع‌به‌سخن‌گفتن‌می‌کند: «چندی‌پیش‌نامه‌ای‌از شما به‌دست‌ما رسید، آمدیم‌تا از نزدیک‌، حرف‌های‌شما را بشنویم‌».
    ادامه مطلب...

  • نویسنده: دست به قلم(چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 12:21 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

       1   2   3      >

  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 27307
    بازدید امروز : 25
    بازدید دیروز : 23
  •   پیوندهای روزانه

  • لینک گروه بهترین آرزو هایم تقدیم توباد(یکی بود یکی نبوید) [103]
    ویژه نامه کانون رهپویان وصال [27]
    استاد انصاریان [47]
    اس ام اس هاس مذهبی [177]
    یادداشت‌های کم و بیش روزانه کامران نجف زاده [101]
    آستان قدس رضوی [53]
    سنجش مستمر [61]
    مبلغین [558]
    بی یار [122]
    روح و ریحان [175]
    چفیه [177]
    نکته هایی از کتاب مقدس [108]
    شیدای بی نشون [72]
    تک ستاره [73]
    باز مانده تنها [206]
    [آرشیو(42)]


  •   مطالب بایگانی شده

  • در سوگ آفتاب(امام سجادع)
    ارشیو آبان ماه 85
    آرشیو آذر ماه 85 [9]
    آرشیو دی ماه 85 [9]
    آرشیو بهمن ماه 85 [17]
    آرشیو اسفند ماه85 [10]
    آرشیو فروردین ماه86 [7]
    ارشیو اردیبهشت ماه86 [6]
    آرشیو خردادماه86 [11]
    آرشیو تیر ماه86 [5]
    آرشیو مرداد ماه86 [7]
    آرشیو شهریور ماه86 [10]
    آرشیو مهر ماه86 [2]
    آرشیو آبان ماه 86 [4]
    ارشیوآذر ماه86 [4]
    آرشیودی ماه 86 [4]
    آرشیو بهمن ماه 86 [3]
    آرشیو اسفند ماه 86 [5]
    آرشیو فروردین ماه 87 [8]
    آرشیو اردیبهشت ماه 87 [8]
    آرشیو خردادماه 87
    آرشیو تیر ماه87 [5]

  •   موضوعات وبلاگ من

  • جامعه
    مذهب
    انقلاب اسلامی
    ادبیات
    اخلاق و عرفان

  •   درباره من

  • بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد.
    دست به قلم[132]
    زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رودصحنه همواره به جاست ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

  •   لوگوی وبلاگ من

  • بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد.

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ایمیل:

     

    لینک دوستان
    ----=>گوناگون<=----
    پشت خطی..
    رند
    گل دختر
    بندیر
    گاه به گاه
    آقاشیر
    شیرازی ها ((مجمع شیرازی های مقیم اینترنت ))
    علمدار دین
    شیعه مذهب برتر
    پیمان دانلود
    امید
    زیبایی سایه خداوند بر کهکشانهاست
    به نام وجود باوجودی
    عشقی
    حسام سرا
    گفتگوی دوستانه
    فصل ا نتظار
    خط بارون
    هرچه می خواهد دل تنگت بگو
    قافله شهداء
    سیاست
    سرای اندیشه
    صحرا
    جمهوریت
    چفیه
    قصه بچه بسیجی
    رادیوی نسل برتر
    عطاری عطار
    خط سرخ شهادت
    وبلاگ ایران اسلام
    یگان محمدگل
    شمیم وصال
    حرفای خودمونی من
    اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
    شکوفه نرگس
    حزب اللهی مدرنیته
    بهارستان
    باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
    کسی که مثل هیچکس نیست
    سفرهای عاشقانه
    راز و نیاز با خدا
    تک ستاره
    .:: گاواره ::.
    پاک دیده
    حب الحسین اجننی
    تقاطع
    همسفر عشق
    کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
    صمیمی با خواهرم
    از تبار آسمان
    مسعود رضا نژاد
    آبدارچی
    هیئت حضرت علی اکبر(ع)
    تابه کجا اینچنین
    بی سرزمین تر از باد
    چهاردیواری
    تکبیر
    خلوت تنهایی
    رمز موفقیت
    تنها بازمانده
    تنها بازمانده
    خانه اطلاعات
    پنجره
    سخنان حکیمانه یک پسر دیوانه!
    منتظر حواب
    پیامبر اعظم
    پیامبر اعظم(صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم)
    نامه ی زرتشت
    احسن
    پاییزی
    جهاد همچنان باقی است
    لــــیلی
    خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا
    عدل الهی Divine Justice
    شبکه علمی حکمت (شهرک مسعودیه)
    سلما
    عرفان نسل سومی
    در قلمرو سکوت
    ا نجمن ستاره های ایرونی
    ستاره کوشو لو
    عرفان خوش نظر
    بازی بزرگان
    بازی بزرگان
    وبلاگ تخصصی فیزیک
    ستاره دریایی
    بابای دوست داشتنی
    آهستان
    کربلای 6
    پله...پله...تا خدا!
    باز مانده تنها
    بازمانده تنها
    نافذ
    عموم
    شیعیان اهل سنت واقعی
    اسرار موفقیت
    ازدواج موقت وچالش ها
    وجنات تجری من تحتها الانهار
    عشق الهی
    یه فلش کار بسیجی
    محبان مهدی
    بی یار
    حسن مجتبی
    بنیسی
    نقد مفید
    مروارید سرخ
    یادداشت های دیده بان
    نجف زاده(یاداشت های یک حبرنگار)
    کتابهای رایگان برای شما
    فصل آگاهی
    حسن مجتبی
    بهترین ها
    طهور اکبر
    طریق عشق
    سردار عاشق
    شهید ولایت
    کریمه اهل بیت
    درد دل با امام زمان
    شهادت
    ساقی
    شهید سید محمد شریفی
    فاطیما
    جامی از فرهنگ
    هزار و یک شب
    وحیدپ
    اسراییل باید از بین برود
    در دل نهفته ها
    عقیدتی ، سیاسی پایگاه بسیج حضرت صاحب الزمان علیه السلام
    تا شکوفه ی عشق
    اینک از حال به آینده پلی باید زد.......
    کانون مهدویت دانشجویان ایران
    نکته هایی از کتاب مقدس
    رسم دوستی
    عطش
    عاشقان علی
    درد دل با خدا
    سبلان سنگ شکن
    ساقی بده بشارت....

    لوگوی دوستان







































  •   اوقات شرعی


  •   آهنگ وبلاگ من



  •   وضعیت من در یاهو

  • یــــاهـو
    Check page rank